پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۰:۴۲
روایتی از زیارت جمکران، تجسم زمینی انتظار و پیمان دوباره با ولایت

حوزه/ در پانزدهم شعبان ۱۴۴۷، موج عظیم عاشقان امام زمان(عج)، جاده‌های جمکران را به کاروانی از عشق و انتظار بدل کرد. این زیارت، نماد زنده‌ای از امید، وحدت و پایداری ملتی بود که با تمام وجود، نوید فردایی روشن را در دل شب‌های تاریخ زنده نگه داشته‌است.

به گزارش خبرگزاری حوزه، امروز، پانزدهم شعبان المعظم ۱۴۴۷ هجری قمری، روزی که آسمان زمین را به برکت تولد آفتاب غیبت می‌بوسد، در آن صبح نمناک و دل‌انگیز، راه جمکران را هم رکاب هزاران عاشق و دلداده حضرت ولیعصر اقا امام زمان عج پیمودم امروز این مسیر در هاله‌ای از نور ملایم و بوی خاک تر، رؤیایی شده بود.

هر چه به حریم مقدس مسجد جمکران نزدیک‌تر می‌شدیم، شکوه و عظمت این پیاده‌روی ایمان و بیعت با ولایت، خودنمایی می‌کرد. به طریق المهدی رسیدیم، کاروان بی‌انتهای ارادتمندان حضرت ولی عصر(عج) را می‌دیدم که برخی در خودروهای شخصی، و بسیاری دیگر در گروه‌های انبوه سوار بر اتوبوس‌ها، هم‌قصد و هم‌نوا به سوی این قبلهٔ امید و نجات در حرکت بودند.

هوای لطیف و بارانی، با قطره‌های ریز و پربرکتش، نه تنها خاک و هوا را شستشو داده بود، که گویی دل‌ها را نیز صیقل می‌داد. عطر پاک باران بهاری، در هم می‌آمیخت با بوی خوش دسته‌گل‌های نرگس که در دستان زائرین بود رایحه‌ای بهشتی در فضای روح‌افزای جمکران می‌پراکندند.

روایتی از زیارت جمکران، تجسم زمینی انتظار و پیمان دوباره با ولایت

عطری که بوی عشق می‌داد و یادآورِ مادرِ زمان بود، یادآورِ نرجس خاتون(س)، آن بانوی ملکوتی که در غربت و انتظار، نور عالم را در خود پرورش داد.

در ادامه آن مسیر روحانی، قدم‌ها با نیت و شوقی دوچندان برداشته می‌شد و صحنه‌هایی چشم و دل را نوازش می‌داد که هر یک، جلوه‌ای از مهر و ایثار بود. در دو سوی جاده، موکب‌های استقبال از زائران، برپا شده بود.

موکب‌های فرهنگی، با کتاب‌های و نذورات معنوی، خوراک جان می‌دادند و غرفه‌های کودکان، دنیایی از رنگ و شادی بود. در آنجا، هنرمندان با قلم‌موهایی ظریف، صورت‌های بچه‌ها را به نقش پروانه‌ها، گل‌ها و ستاره‌ها می‌آراستند و بادکنک‌های رنگی، مانند حباب‌های شادی، به دستان کوچکشان می‌سپردند.

این موکب‌ و خدمات، در جاده طریق المهدی به سمت مسجد جمکران نشان می‌داد زیارت، تنها رسیدن به مقصد نیست، بلکه لذت بردن از هر قدم در مسیر عشق و انسانیت و نوع دوستی است.

در گوشه‌ای، بوی دل‌انگیز نذری پخش می‌شد؛ زنان و مردانی خسته‌نشدنی با لبخندهایی از سر مهر، کاسه‌های سوپ و آش داغ را به دستان نیازمند و مشتاق زائران می‌سپردند. این بخار گرم، هم جسم خسته را گرم می‌کرد و هم نمادی از گرمای عشق و توسل به اهل بیت در سردی روزگار بود.

روایتی از زیارت جمکران، تجسم زمینی انتظار و پیمان دوباره با ولایت

روحانیون پناهگاه معنوی زائران جمکران

در قلب تپندهٔ هر موکب، روحانیون و خادمان، نقش ستون‌های استوار و پررنگ خدمت را ایفا می‌کردند. آنان در هر نقطه، محور اصلی فعالیت‌ها و پناهگاه معنوی زائران به شمار می‌رفتند.

در بخش فرهنگی، روحانی جوانی کانون توجه نوجوانان بود و با بیان شیرین افق انتظار را در چشمان آنان ترسیم کرده و نوجوانان را با خود همراه کرده بود.

در غرفه قرآن، با تلاوت آیات، موجی از آرامش در فضا می‌آفرید و کودکان زائر را دعوت به خواندن قران می‌کرد و و با اهدا جوایز به انها فضایی شاد و معنوی ایجاد می‌کرد

پشت میزهای پاسخگویی، روحانیون با حوصله به سوالات گوناگون پاسخ می‌دادند و چراغ معرفت را در دل پرسشگران روشن نگه می‌داشتند.

در بخش خدمات نیز، حضور فعال و دلسوزانه در توزیع نذورات داشتند.

روحانیون با خدمتشان در هر گوشه ازین مسیر، تجسم زندهٔ اخلاق و دانش مهدوی بودند و یادآوری می‌کردند که انتظار، عبادتی آگاهانه و مسئولانه است.

روایتی از زیارت جمکران، تجسم زمینی انتظار و پیمان دوباره با ولایت

سفر برای خدمت / زائرانی که از راه دور آمدند تا چراغ انتظار را روشن نگه دارند

حضور زائران تنها به داخل ایران محدود نبود، موکب‌ها و زائرانی از عراق، لبنان، بحرین، عربستان،پاکستان،افغانستان و ترکیه و ملیت های دیگر نیز در مسیر دیده می‌شدند.

در این دریای بیکران زائران، کوچک و بزرگ، از هر دیار و با هر گویش، غرق در امواج واحدی از ارادت بودند.

وارد یکی از موکب‌های استراحت شدم. فضای داخل موکب زائران خسته روی صندلی‌ها یا فرش‌ها نشسته بودند، برخی در حال استراحت و برخی مشغول صرف چای و غذای سبک بودند.

با یکی از زائران، گفتگویی کوتاه داشتم. او با لحنی آرام و خسته توضیح داد که اهل بوشهر هستند و هر سال به جمکران می‌آیند. این گروه، امسال نیز مانند سال‌های گذشته، یک موکب خدمترسانی دایر کرده‌اند و او و گروهی از دوستانش تا پاسی از شب گذشته مشغول توزیع غذا و پذیرایی از زائران بوده‌اند. هدفشان از این سفر طولانی، زیارت و همچنین ارائه خدمتی هر چند کوچک به سایر زائران حرم حضرت مهدی(عج) است.

زائرِ بوشهری گفت: «هر سال این راه را می‌آییم. اینجا، خدمت کردن به برادران و خواهرانمان، ادای دینِ دل‌های منتظر است.»

و در این میان، خاطره‌ی زخم‌های جهان ستم‌ها و جنایت‌ها گفت: «امسال هم آمدیم... با اینکه از دور و برمان می‌شنویم بعضی‌ها می‌خواهند چراغ این شادی را خاموش کنند، می‌خواهند حتی روز میلاد آقا امام زمان(عج) را هم در غم و سیاهی فرو ببرند. اما ببینید...»

روایتی از زیارت جمکران، تجسم زمینی انتظار و پیمان دوباره با ولایت

دستش را به آرامی به سوی جمعیتی که در مسیر جمکران موج می‌زدند گرفت: «جشن مهدوی، چیزی است که تعطیل نمی‌شود. دل‌هایی که به وعده خدا و ظهور او امید بسته‌اند، با تحریم و تهدید خاموش نمی‌گردند. دشمنان خیال می‌کنند با آمارهای دروغین و ایجاد ترس، می‌توانند این شعله را خاموش کنند. غافل از آنکه این آتش، از ایمانی روشن می‌شود که در سینه‌ی مردمان این سرزمین ریشه دوانده است.»

سپس، با لحنی آرام ولی استوار ادامه داد: «دشمنان هرچه بیشتر فتنه می‌افروزند، ما محکم‌تر به عشق اماممان چنگ می‌زنیم. این موکب، این نذری، این قدم‌های خستگی‌ناپذیر در راه جمکران، پاسخی است به همه آنان که می‌پندارند می‌توانند امید وانتظار و عشق و ارادت به منجی و اهل بیت (ع) را تعطیل کنند.

این جمعیت را ببین«این همه حضور، خود یک پیام بزرگ است. پیامی که می‌گوید ما در روزهای سخت هم، شکرگزار نعمت ولایت هستیم و با شادیِ میلاد منجی عالم، دشمن را ناامید می‌کنیم. تلاش آنها برای تزریق غم و ناامیدی، در مقابل این اقیانوس عشق و اراده، چون قطره‌ای در برابر دریا است.»

در جمکران، هر پوستر یک فریاد و هر نگاه یک دعاست

در مسیر جمکران، نگاه‌های تصاویر شهدا بر رهگذران دوخته شده بود. نگاهی آرام، عمیق و پر از معنایی سبز. گویی این چهره‌ها، روح‌های زنده‌ای بودند که با قدم‌های هر زائر هم‌مسیر می‌شدند. در سکوت نگاهشان، نجوایی شنیده می‌شد: «ما رفتیم تا راه بماند... و شما آمده‌اید تا راه را ادامه دهید.» گویی هم‌پای ما حرکت می‌کردند و در سکوت دل‌هایمان، دعایی را زمزمه می‌کردند برای نجات زمین از چنگال ظلم و برای شتاب در ظهور آن نجات‌بخش بزرگ.

و آنگاه، در میان همین تصاویر، ناگهان چشمانت به تصویر دیگری می‌افتاد: تصویر کودکان بی‌گناه، با چهره‌های معصوم که برای همیشه خاموش شده بود. کودکانی که در آشوب‌ها و اغتشاشات اخیر، پرپر شده بودند.

و این درد و غم، این سنگینیِ جانکاهی که با دیدن چهره‌های کوچکِ پرپر شده بر دلم نشسته بود،دریایی بود از حیرت و پرسش بی‌پاسخ.

روایتی از زیارت جمکران، تجسم زمینی انتظار و پیمان دوباره با ولایت

اما در این میان، تنها یک تکیه‌گاه در دل می‌تپید،تنها یک نقطه‌ی روشن در تاریکی این مصیبت:

این که این زخم‌های بی‌درمانِ زمین، تنها با آمدنِ او التیام می‌یابد.

تنها با استجابتِ همان دعای دیرینه: «یا مهدی، بیا...»

و گویی این ناله‌ی خاموشِ دل،در هم‌همه‌ی جمکران،

با نگاهِ آرامِ شهدا و اشکِ پنهانِ مادرانِ داغدیده گره خورده بود

و یکصدا می‌گفت:ای وعده‌ی الهی،این قلب‌های شکسته را دریاب؛این درد را پایان ده.

در گوشه ای دیگر، پوستری از دونالد ترامپ خودنمایی می‌کرد با طراحی‌ای که در عین جدیتِ پیام، فرمی کنایه‌آمیز داشت. در این پوستر، تصویر او بدون سر نمایش داده شده بود که زیر آن با خطی درشت نوشته شده بود: «مجرم بین‌المللی»

روایتی از زیارت جمکران، تجسم زمینی انتظار و پیمان دوباره با ولایت

و من در نگاه به آن پوستر، بی‌اختیار با خود اندیشیدم: «چرا سر ندارد؟» و پاسخ در خود تصویر بود: «چون تهی است...» تهی از خرد، تهی از انسانیت، تهی از هر آنچه می‌تواند وجودی را ارزشمند کند.نمادی از «خالی‌بودنِ محل فکر و تدبیر» به نظر می‌رسید. گویی جانی بود بدون هویت و عقلانیت امیدوارم که طنین ظلمش، سرانجام در گورستان تاریخ خاموش می‌شود.

در انتظار طلوع/جهانی که بی‌قرار آمدنت می‌چرخد

در آن لحظات پایان مسیرمان، هنگامی که باران آرام آرام بر بام جمکران فرود می‌آمد، زمزمه‌ی همگانی زیارت آل یاسین در فضا طنین انداخت. صدای زائران با هم یکی شد:

«السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا خَلِیفَةَ اللَّهِ وَ نَاصِرَ حَقِّهِ...»

سلام بر تو ای جانشین خدا و یاری‌دهنده‌ی حق‌ش...

«السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا حُجَّةَ اللَّهِ وَ دَلِیلَ إِرَادَتِهِ...»

سلام بر تو ای حجت خدا و راهنمای خواستِ او...

«السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا تَالِیَ کِتَابِ اللَّهِ وَ تَرْجُمَانَهُ...»

سلام بر تو ای تلاوت‌کننده‌ی کتاب خدا و تفسیرکننده‌ی آن...

در میان این زمزمه‌های روح‌افزا، باران شدت گرفت، اما زائران دسته‌دسته همچنان با لبخند و گام‌های استوار به سوی جمکران می‌آمدند.

روایتی از زیارت جمکران، تجسم زمینی انتظار و پیمان دوباره با ولایت

در بازگشت، با خود می‌اندیشیدم:

آقاجان، می‌دانی؟

تو حسابت با همه فرق می‌کند؛ تو آقای نجواهای درگوشیِ تنهایی‌های مایی، تو آغوشی بی‌قید پس از طرد شدن ما از همه جا هستی . تو پناه اول و آخر مایی که گاه حتی زبان به سپاس نگشوده‌ایم.

ببخش... ببخش این همه ناشکری و بی‌معرفتی هایمان را که در بحبوحه ی روزگار تو را گم کرده ایم.

ولی تو که دریایی از رأفتی و گذشت بی‌منت.

باز هم ما را با همه کاستی‌هایمان به آغوش می‌گیری؟ و ما را قبول میکنی؟ و دعای هایمان را به استجابت میرسانی؟

آری میدانم تو می‌پذیری و اجابت میکنی و جهان، در انتظار طلوع تو، همچنان می‌چرخد.

گزارش از: سمیرا گل‌کار

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha